#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_296


ويدا سريع برگشت که دقيقا رفت تو بغل ماهان که پشت سرش بود.تو اين وضعيت هم خندم گرفت هم نگران آرسان بودم و هم مي خواستم از وضعيت سيترا مطلع بشم.

ويدا با گونه هاي سرخ شده به سمت من دويد و احترام گذاشت-حالتون خوبه ملکه؟

به دستم که بسته شده بود نيم نگاهي کردم و سرمو تکون دادم-سيتـ…را کجاست؟

هنوز نفس نفس مي زدم.ويدا نگاهي بهم کردم و کمک کرد روي تکه سنگي بشينم.

-سيترا رو به اون درخت بستيم منتظر دستوريم.

به درختي که اشاره مي کرد نگاه کردم که فقط سرباز هاي جمع شده به دورشو ديدم.

-دستور چيه ملکه؟

زمزمه کردم-نمي دونم…

واقعا نمي دونم بايد با سيترا چي کار کنم.بکشمش تا همه چيز تموم بشه يا ببخشمش و بندازمش زندان با کلي شکنجه يا بفرستمش به سرزمين ديگه اي که اين تقريبا غير ممکنه!

بهترين کار اينه که آرسان دستور بده و من چيزي نگم.

-فعلا همين طور نگهش دارين…

ياد حرف هاي افسون درباره ي زنده بودن برخي افراد و چيترا افتادم و سريع گفتم-آرشيدا کجاست؟

-داره زخم چند نفرو مي بنده.

-بهش بگو با چند نفر بياد قصر و حتما طبيب خورشيدو بياره…سيترا افرادي که بعد از ما اينجا موندنو اسير کرده توي قصر…ماهانم بگو بياد.


romangram.com | @romangram_com