#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_279
کساني که شنيدن زدن زير خنده و آسمان پاهاشو محکم به زمين کوبيد.شوهرشم که هيچ!با سيب زميني هيچ فرقي نداره!
به درختاي درهم رسيديم.درختا بر خلاف هواي سرد و بادهاي سوزناک داغ بودن و هواي اطراف درختا زياد دلچسب نبود و همه به جز آرسان چند ثانيه نفسشونو حبس کردن تا حالشون بد نشه.
-مي شه سريع تر اين مرز لعنتيو باز کني؟نکنه ورد مرز عوض شده؟
آرسان-نه عوض نشده ولي…مي خواي تو نيا!
با عصبانيت گفتم-مسخره کردين منو؟از وقتي راه افتاديم يکي يکي مي گين تو نيا،تو برگرد!من مشکلي نمي بينم که نخوام حضور داشته باشم.
-باشه بيا…به من ربطي نداره!دستتو بده…
با تعجب گفتم-چرا؟
-مي خوام مرزو باز کنم…
-مرز چه ربطي به…
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستمو گرفت و روي ديواره ي نامرئي مرز گذاشت…وقتي دستمو گرفت احساس کردم نيروي زيادي بهم تزريق شد…يک نيروي فوق العاده،که منو سرحال تر،شجاع تر و شايد قدرتمند تر کرد.
از ورد مرز چيزي نفهميدم.مثل روز هاي قبل تصاويري از جلوي چشمام گذشتن…دختري دقيقا شبيه من با چشم هاي قهوه اي سوخته و شايد نزديک به مشکي با لباس هايي که تا به حال نديدم.دو پسر که شباهت زيادي به آرسان و ماهان داشتن و شايد هم خودشون بودن.نمي دونم،خدايا دارم گيج مي شم!
با کشيده شدن دستم و افتادن گلوله اي آتش درست کنارم به خودم اومدم.
ماهان-چرا حواست نيست؟چيزي شده وانيا؟
نگاهي به چهره ي گرفته و لوس ويدا،که لب ورچيده بود،کردم و با کنترل خندم،خيلي کوتاه گفتم-نه…
romangram.com | @romangram_com