#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_278
همه سپر هاشونو روي سر گرفتن و دوباره حرکت کرديم.صداي جلينگ جلينگ تزيينات شمشير ويدا کم کم داشت مي رفت روي اعصابم.
-ويدا اون تزيينات شمشيرتو بريز دور…هر چه سريع تر.
-وا؟چرا؟اينا که خيلي قشنگن!عيبي درشون نمي بينم.
خيلي بي پروا و پررو شده،از بس ماهان لوسش کرده تو اين چند روز!بابا من گفتم يکم توجه نه اينطوري!
يکم دم ويدا چيده بشه مشکلي نيست،زيادي بهش خوش گذشته!
خيلي جدي و محکم گفتم-تو چجور سربازي هستي که روي حرف ملکه ات حرف مي زني؟
چشماشو گرد کرد و با ناراحتي به سمت ماهان برگشت…
ماهان-حرف زدن رو حرف ملکه سرزمين،خلاف قوانينه ويدا…
آهان به اين ميگن ضايع کردن شيک!
شبنم-چرا نمي رسيم؟
آسمان-دقت کن…ما رسيديم و نزديک مرزيم…
شبنم-مرز کو؟
آسمان نگاهي به اطراف کرد.شانسي دستشو به طرف جايي که سنگ بزرگي بود نشونه گرفت و گفت-اونجائه…
آرسان به درختايي که شاخه هاشون داخل هم فرو رفته بود و کمي تاريک تر بود اشاره کرد و گفت-مرز اونجاست…
romangram.com | @romangram_com