#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_277
گلوله اي آتشي از دل آسمون به سمت من و آرسان مي اومد.خيلي نزديک بود.کاري جز اينکه آرسانو هول بدم به ذهنم نرسيد پس سريع به سمت زمين هلش دادم و خودمم روي زمين نشستم.
اون گلوله دقيقا از کنار ما رد شد و سريع خاموش شد.
-عقلت اصلا کار نمي ده…من از آتشم با آتش آسيب نمي بينم…
يکم فکر کردم،بله و حرف حساب جواب نداره!من فقط خودم جاخالي مي دادم بس بود.به شنل کامل گلي شده ي آرسان نگاهي انداختم و با بيخيالي شونه اي بالا انداختم.
نفس عميقي کشيد و بلند شد.شنلشو با يک حرکت به طرف درختا پرت کرد.منم بلند شدم و لباسمو کمي از گل ها پاک کردم،هر چند فرقي نکرد.
آرسان رو به ارتش گفت-اين حرکت يعني مانيا حواسش بهمون هست و متوجه شده…
آنا اظهار نظر کرد-بس هم يجورايي کوتوله ها رو بو مي کشه…اونم حتما متوجه شده…
هليوس-پس بايد حواسمونو بيشتر جمع کنيم.(رو به ارتش بلند ادامه داد)دشمن متوجه ما شده…حواستونو به اطراف بدين…
پچ پچي ميون سربازا شروع شد و بعد از چند دقيقه صدا ها خوابيد…
آروم گفتم-مگه سال مرگ سيتاي بزرگ نيست؟پس مانيا…
آرسان-مانيا حتي به مراسما هم اهميت نمي ده…اين دختر بيخيال تر و قدرتمند تر از اونيه که فکرشو کني…سيترا بهش نياز داره پس…نمي تونه چيزي بهش بگه
الان اين تعريف از ماني حساب مي شه؟من که فکر نمي کنم!
-بهتر نيست براي جلوگيري از گلوله هاي آتشي خودشونو با سپر ها پوشش بدن؟
ويدا سري تکون داد و گفت-چرا،اتفاقا نظر خوبيه…
romangram.com | @romangram_com