#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_275
خب به جرات مي تونم بگم حرف زدن يا بهتر بگم،کل کل کردن با آرسان باعث فراموش کردن اتفاقات مي شه!
-چيکار داري؟
-طرز حرف زدنت اصلا درست نيست!
از روي صندلي پاشد و نزديک تر اومد…نه به اين چند روز که ازم دوري مي کرد نه به الان که خودش اومده تو اتاق!
-فکر نمي کنم مسئول تربيت من باشيد شاهزاده!
با دقت به چشمام نگاه کرد که چشمام سياهي رفت و سريع قبل از اينکه غير ارادي بي افتم،خودم روي زمين نشستم.
-درسته…
-مي شه بگي چي درسته؟رو به روم نشست.جا خوردم و يکم عقب رفتم-چيه؟جوابي نداد و خواست دستمو بگيره که در اتاق به شدت باز شد و به ديوار برخورد کرد.-اِ چيزه فکر کنم اشتباه اومدم!و از اتاق بيرون رفت و درو به شدت قبل کوبيد!آسمان بود،مثل هر روز اومده بود تيکه اي حوالم کنه و بره…حواسم به در بيچاره بود که حس کردم چيزي از کنارم غيب شد.سريع برگشتم و بله…آرسان رفته.همه تو سرزمين خورشيد ديوونه شدن!به سقف نگاه کردم که بازم تصوير اون دختر آبي پوش و پسر سياه پوش!چشمامو باز و بسته کردم تا تصاوير از بين برن…جون اينکه حتي تا تخت،که چند قدم باهام فاصله داشت،برمو نداشتم پس روي زمين دراز کش شدم…
ايندفعه ما پيروز مي شيم…من به خودم و به سپاه قدرتمندي که ساختيم ايمان دارم…هر چقدر هم ماني و بس باهوش باشن ما بازم مي بريم…
نگام به کيف گوشه ي اتاق افتاد…کيف کليد ها!خداي من چطور از اين ها غافل شده بودم؟
کيفو به سمت خودم کشيدم و بازش کردم.سه کليد و يک آيينه…
آيينه رو برداشتم.همون آيينه به قول نينا سخن گو!اين آيينه توي کيف چيکار مي کنه؟
روي آيينه دستي کشيدم-سلام ملکه…
بگم جا نخوردم دروغ گفتم!-آ…آيينه؟
romangram.com | @romangram_com