#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_274
قبل اينکه بخوام چيزي بگم همه چيز در سياهي مطلق فرو رفت و منم معلق در اين سياهي…
-بانو سيتا؟سيتاي بزرگ؟
-ماني خيلي باهوشه…باهوشه…باهوشه
صدا مدام تکرار مي شد ولي من کسيو نمي ديدم…بالاخره سياهي از بين رفت ولي بجاش دور و برم پر از آتش هاي شعله ور و سوزان شد…دور تا دورم پر از آتش بود…صداي قهقهه هاي زنانه اي برام واضح شد
داد زدم-بانو سيتا؟
جوابي به جز قهقه ها دريافت نکردم و بعد چشمام سريع باز شد…
چند ثانيه توي شک بودم ولي بالاخره به خودم اومدم و روي تخت نشستم.
دونه هاي درشت عرقو از روي پيشونيم پاک کردم…چقدر اکسيژن کمه!
سريع بلند شدم که سرم گيج رفت و دوباره مجبور به نشستن شدم…
به زور بلند شدم و خودمو به پنجره ي اتاق رسوندم و سريع بازش کردم…چند نفس عميق کشيدم تا حالم بهتر شد…
-چيزي شده؟
پريدم بالا و با ترس برگشتم…چرا مي ترسي واني؟چيز وحشتناکي که نيست.انگار ترس هميشگي خانواده خورشيد به منم سرايت کرده!
-صد بار گفتم اين اتاق خراب شده اجازه ي…
حرفمو قطع کرد-اجازه ي ورود مي خواد اما منم صد بار گفتم من از هيچ کسي اجازه نمي گيرم
romangram.com | @romangram_com