#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_273
از کنارشون گذشتم و بي هدف به راه افتادم
آرسان-يعني خودت تا حالا بازي نکردي؟
جوابي ندادم که خودش جواب خودشو داد-يادم رفته بود فراموشي گرفتي
-ولي انگار تو فراموش کار تري که موضوعي و که بين همه پخشه يادت رفته!
قدم هامو سريع تر برداشتم و راهمو به سمت اتاقم کج کردم.
به لباس بلند آبيم نگاه کردم.اين روزا همه چيز برام آبيه!خيلي وقته عمو اشکانو نديدم ولي ممکنه با اشک ريختن کمي از قدرت ذخيره شده ام که از خورشيده،کاسته بشه؛پس کلا بي خيال!
خودمو روي تخت نرم و گرم انداختم و بر خلاف انتظارم و فکر هاي جورواجور سريع خوابم برد.
*****
از ديدن اين مکان و آتش ها جا نخوردم ولي تعجب…چرا تعجب کردم.
-بانو سيتا!
-سيترا شايد حواسش به موج هاي دور و برش نباشه اما ماني از هر موج منفي که به سمتش مياد به راحتي نمي گذره.در ضمن بسو فراموش نکن…اون پادشاه کوتوله هاس.اما تو مي توني پيروز بشي،ممکنه شانس با تو يار باشه…
با سردرگمي گفتم-بله؟
-گفته هاي مادرته…(لبخندي زد)ممنونم ازت…پسرم خوشحاله!
-منظورتون چيه؟نمي فهمم!
-هميشه دوستش داشته باش،باشه؟
romangram.com | @romangram_com