#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_271

-خب کارت؟

-سرباز ها همه آمادن…فضولي نباشه ولي نمي خواين شروع کنين؟

-به زودي برنامه مشخص مي شه…با ماهان چه طوري؟

دوباره اختيار نيششو از دست داد و با ذوق گفت-واي "واني" امروز که تو باهاش حرف زدي از اين رو به اون رو شده…هي بهم توجه مي کنه.نمي دوني چند بار هم بهم گفت عزيزم…

لبخندمو وسط راه جمع کردم و با تشر گفتم-واني؟

دوباره يکم جمع شد-ببخشيد ملکه حواسم پرت شد…

-بهتره اين حواس پرتي هارو کنار بذاري!

جدي گفت-چشم ملکه…

يکم دور شدم و تازه به خنده افتادم!ويدا از توجهات ماهان چقدر ذوق مي کنه.حق هم داره چه کسي بهتر و تاثير گذار تر از ماهان؟

سه روز ديگه مي ريم جنگ،اين دفعه قوي تر،محکم تر،قدرتمند تر،شجاع تر و عصباني تر.با انرژي خورشيد ما خيلي از مشکلاتو دفع کرديم،اين پرتو هاي طلايي کمک زيادي به ما مي کنن…سيترا،مانيا منتظر باشين که ما داريم مي يايم.

-پيشنهادت عاليه،سيترا حتما غافلگير مي شه.ولي شاهزاده آرسان قبول مي کنه مراسم سالمرگ مادرشون خراب بشه؟

-اين دقيقا پيشنهاد خود من بوده هليوس…اون مراسمي که سيترا مي گيره فقط حفظ ظاهره و همه حرف هاش يک مشت دروغ.



برگشتم و به هليوس و آرسان نگاه کردم.

آرسان-همه چيز آماده است؟

romangram.com | @romangram_com