#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_270
به طرف اتاق هانا دويدم.در زدم و وارد شدم…بلند شد و با نگراني پرسيد-چيزي شده؟
طي اين چند روز به اين پي بردم کل خانواده ي سلطنتي خورشيد نگران و هميشه ترسانن اون روز اول هم هانا براي حفظ ظاهر جدي بود!
-نظرت درباره ي سه روز ديگه چيه؟
-مگه سه روز ديگه چه خبره؟
-سه روز براي جنگ به سمت سيترا بريم…
با شتاب از روي صندلي بلند شد که صندلي چپه شد…نگاهي به صندلي کردم و بعد به قيافه ي متعجب هانا-سه روز ديگه؟چرا؟
-اينقدر تعجب نداره که!سه روز ديگه سالمرگ سيتاي بزرگه و چه موقعيتي بهتر از اين
-سالمرگ سيتا…راست مي گي…سالمرگ سيتائه،خب ولي مطمئني ما آماده ايم؟
-همه ي کار ها و تمرين ها انجام شده هانا…سرباز ها الان فقط دارن درساشونو دوره مي کنن…انرژي خورشيد هم به درستي ذخيره شده و امکان آسيب رساني جن ها به ما با وجود انرژي خورشيد غير ممکنه و نگرانيمون از بابت جن ها حله.فقط پريان آتشن که افراد خورشيد چون گرم و خودشون هم سوزانن مي تونن کمي در برابر آتش دووم بيارن پس ما از هر لحاظ آماده ايم…خب با اين اوصاف نظرت چيه؟
-بهتره با هليوس هم حرف بزنيم…
-خبرشو بهم بده…
از اتاق بيرون اومدم که چشم تو چشم ويداي خوشحال شدم…سريع اومد جلو و احترام گذاشت و نيشش بيشتر باز شد
-چيه؟نيشتو ببند انگار نه انگار فرمانده يه لشکر بزرگي!گ.
سريع خودشو جمع و جور کرد و گفت-چشم ملکه،ببخشيد تکرار نمي شه.
romangram.com | @romangram_com