#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_269

همين و تماس قطع شد!اين چند روز کم حرف شده و تو فکره…چند باري هم تمرين هارو اشتباه انجام دادم ولي نفهميد.

حال نداشتم پياده برم ولي جادوي جابه جايي اينجا کار نمي ده مگر براي آرسان.

ديوار هاي اين قصر جادو رو دفع مي کنن ولي در برابر قدرت آرسان ديوار ها هم هيچن!

اه!با حرص و خستگي از جام بلند شدم و به سمت زمين تمرين رفتم…نه که من خيلي کار کردم الان خسته م.

-هان؟چرا اونطوري نگاه مي کني؟

-هيچي!بيا چند تا تير پرت کن…اين دفعه يکي از تيرهارو اشتباه بزني من ديگه استادت نيستم

عصبي،بدتر از من اعصاب نداره!

تير کمونو گرفتم و دو تا تير اشتباه پرت کردم که آرسان از بس تو فکر بود اصلا نفهميد.

-خب تموم شد؟

حواسش اصلا نبود،دستمو جلوي صورتش تکون دادم-شازده کجايي؟من برم ديگه

حرفي نزد،تکون هم نخورد!بيخيال ازش دور شدم…

-سه روز ديگه سالمرگ مادرمه…سيترا براي حفظ ظاهر بايد مراسم عزاداريو انجام بده…وقت خوبيه.

با سرعت برگشتم-چي؟

چيزي نگفت و خيلي عادي از کنارم گذشت…مراسم اجباري سالمرگ!

آره وقت خوبيه ولي…

romangram.com | @romangram_com