#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_264
اخم کرد و گفت-داره از انرژي و قدرت من کم مي شه…
-هووم؟
تصوير بستني دادن آرسان به من تو يک جاي ناشناخته از جلوي چشم هام گذشت
-تو وقتي بهت دست مي زنم چي مي بيني؟چي مي شنوي؟
با تعجب گفتم-يک سري تصاوير و بعضا چند جمله…
قضيه صداي نيناي امروزو نگفتم…همين هم که گفتم پشيمون شدم خب همين الان گفتم خوش ندارم به کسي توضيح بدم!
چشم هاشو باز و بسته کرد و سرشو محکم تکون داد انگار خيال داشت فکريو از سرش بيرون کنه…بدون حرف ديگه اي غيب شد.
چي شد الان؟من،قدرت آرسان،صداي نينا،تصاوير و صداهاي مبهم،آسمان و هليوس،هانا و ارتش سرزمين خورشيد،انرژي خورشيد…مغزم داره منفجر مي شه!
****
-ماهان حالت خوبه؟چرا امروز گيجي؟
ريز خنديدم تا متوجه من نشن…ماهان،گيج!واي خدا فکر نمي کردم ويدا با شاهزاده اش اين طور حرف بزنه…
گوش ايستادن کار بديه ولي چه کنم که سرگرمي ديگه اي موجود نيست…متاسفانه امکانات کمه!
ماهان آروم گفت-حالِ وانيا خوب نيست.
romangram.com | @romangram_com