#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_263

-مبارک باشه…

-تو و ماهان ازدواج نکردين…

بالاخره برگشتم و با مسخره بازي گفتم-واي چقدر تو باهوشي…خودت تنهايي به اين نتيجه رسيدي؟(لحنمو درست کردم)خب که چي؟اين چند هفته تقريبا همه فهميدن…

-چرا؟مگه راه خوب شدنت نبود چرا انجام ندادي؟

-خوش ندارم چيزيو به کسي توضيح بدم و بازجويي بشم…حالا بيرون…و چشمامو بستم

نمي دونم اين چند روز چرا همه عوض شدن…آرسان بداخلاق دور و بر من مي چرخه و مدام شوخي مي کنه،مي گه،مي خنده،گير مي ده!سوال پيچ مي کنه!…ماهان يکم متوجه ويدائه!…ويدا کلا چشم و گوشش پي ماهانه!…هليوس هم حواسش به دختر تازه عروسشه که سرشو به باد نده…آسمان از من دل خوشي نداره چون شبيه نينائم ولي مادرش،سَما،نه بهم توجهي مي کنه و نه از ديدنم خوشحال مي شه و نه ناراحت…کلا خنثي!ولي آسمان تا منو مي بينه نيش و کنايه اي مي زنه که هليوس فکر مي کنه با حرفاش داره سرشو به باد مي ده و جلوشو مي گيره…شوهرش هم که بي بخار و ترسو تر از هليوس!

خدايا دلم هواي عمو اشکانو کرده خيلي وقته اين مرد آرامش دهنده رو نديدم…

چشمامو باز کردم و بي حوصله گفتم-چيه؟هان؟مشکليه؟پاشو برو ديگه!

مشکوک گفت-مي خواي گريه کني؟

اين از کجا فهميد؟عادي گفتم-عقلت جا به جا شده!

-باشه من هم نفهم!گريه نکن الان ضعيفي و گريه برات سمه در ضمن عمو اشکان سرش شلوغه تو ديگه مشغله حرف زدن باهاشو درست نکن…حرفي داري به من بگو!

آره،الان من تو رو به جاي عمو اشکان مهربون ببينم.شوخيش هم جالب نيست!

يک دفعه اومد و دستمو گرفت-دستت چي شده؟

صداي نينا توي ذهنم شروع کرد-واي چه نگران!نزار دستشو بر…

دوباره آرسان دستشو برداشت که صدا قطع شد…دستم سوخته بود…وا چرا؟اين چند روز با برخورد با آرسان ديگه نمي سوختم…ولي الان دوباره…

romangram.com | @romangram_com