#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_260
هر چي من هيچي نمي گم،هر چي من هيچي نمي گم!صداي داد و هوار هاي ارتش خورشيد و پريان و کوتوله ها مي اومد…خيلي خوب با هم جفت شده بودن و افراد خورشيد يکم از حالت بيخيالي و سردي در اومده بودن…يکم که چه عرض کنم با اين داد و هوار…!
ويدا با اخم رو به ارتش داد زد-چه خبره؟ساکت
دست کسي روي دستم قرار گرفتو کمون چپ و راست شد ولي من بيخيال توي فکر بودم،توي فکر اخم الکي ويدا!آره جون خودش تا وقتي ماهان حرف مي زد کم مونده بود نيشش به گوشاش برسه اونوقت بحث فرماندهي که شد اخم مي کنه!
با لبخند توي فکر بودم که کسي گفت-خوب خوش مي گذروني ها…راستي سلام بي معرفت!
با تعجب برگشتم و اطرافو نگاه کردم که حرکت دست روي دستم متوقف شد و با تعجب نگاهم کرد
-تعجب کردي؟آخي دلم برات تنگ شده فراموشکار…
به آرسان نگاه کردم…نه آخه اين که نمي تونه صداي زنونه دربياره…اونم صدايي شبيه به صداي نينا…شبيه که نه خود صداي نينا!
-بابا من تو مغزتم رواني،هنوزم نفهمي ها…اينکه نمي تونه صداي منو در بياره…درست تشخيص دادي خودمم…من با استفاده از قدرت آ…
با برداشته شدن دست آرسان از روي دستم صدا هم قطع شد…ناخودآگاه توي ذهنم گفتم-کجا رفتي؟
صدايي نيومد و فهميدم ارتباطش قطع شده…يعني…يعني اون صدا واقعا متعلق به نينا بود؟خداي من چقدر دلم براش تنگ شده ولي چه طوري تونست باهام ارتباط برقرار کنه؟گفت با استفاده از قدرت چي؟ادامه نداد…
آرسان-چيزي شده؟
-هان؟نه نه فقط امروز تمرين بسه…
-باشه…
بي حرف دور شد و من موندم و فکر به اينکه چه طوري نينا باهام ارتباط برقرار کرد…تصوير مبهم دختر بچه مثل اين چند وقت توي ذهنم نقش بست…نمي دونم چرا هر وقت کنار آرسانم يا باهاش چشم تو چشم مي شم يا دستش بهم مي خوره تصاوير مبهم توي ذهنم نقش مي بنده و يکم هم انرژي مي گيرم…نمي دونم.واقعا نمي دونم چرا…
romangram.com | @romangram_com