#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_261
يعني مي شه…با فکري که به سرم زد به سمت اتاق آرسان دويدم ولي وسط راه پشيمون شدم…که چي؟تو بري بگي اونم کلي اخم کنه و بگه پاشو برو بيرون حوصله مسخره بازي هاتو ندارم؟بيخيال اين فکر با عقل جور در نمي ياد…ولي اگه يکم روش فکر کني…شايد به کار بياد…ولي الان نه،الان نه چون ممکنه من توهم زده باشم!
راه رفته رو برگشتم و به شونه ي ويدا که خوش و خرم کنار ماهان مي خنديد زدم…تا چند هفته پيش شاهزاده بود و چشم شاهزاده الان شده ماهان و باشه ماهان!اي آدم زرنگ…ولي دختر خوبيه کاش بتونه منو از سر ماهان بندازه هر چند ميگن عشق اول فراموش نشدنيه…دلم نمي خواد ماهان منو بخواد چون اگه توي جنگ من هم برم پيش مامانم يا شايد نينا،اونوقت کسي که ضربه مي خوره ماهانه…خب اين يه دليله و دليل ديگه هم مشخصه…من ماهانو دوست ندارم و مطمئنا ويدا گزينه ي بسيار خوبي براي ماهانه…-ويدا به سرباز ها استراحت بده به شبنم هم بگو بياد پيش من…
از زوم شدن نگاه ماهان روي صورت کلافه ام عصبي شد و با حرص گفت-چشم ملکه…
لبخند محوي زدم که متوجه نشد…ويدا همچنان ايستاده بود و به من و ماهان نگاه مي کرد
-برو ديگه…فرمانده اي ها…!
-آخه چيزه ملکه…اووم،الان مي رم…
بيخيال رومو برگردوندم و خواستم برم که ماهان نذاشت-چي شده وانيا؟چرا کلافه اي عزيزم؟
اوه الان قيافه ي ويدا ديدنيه،چه خبيثم من!همون طور که حدس مي زدم صورتش سرخ از عصبانيت و چشماش پر از خشم بود…با حرص پايي روي زمين کوبيد و در حال دور شدن گفت-خوش باشيد…
ماهان نيم نگاهي به ويدا کرد و بعد نگاهي منتظر جواب به من-چيزي نشده ولي انگار ويدا يه چيزيش شده…
ماهان خنديد و گفت-ولش کن اين دختر خُلو…مثل بچه ها مي مونه،نمي دونم چه طور فرماندهي ارتشو به عهده اش گذاشتين…
با لبخند به حرف هاش گوش مي دادم…-خب؟
-خب که چي؟
-نظرت درباره ي ويدا چيه؟
-نظري ندارم…
-يعني نمي خواي باهاش حرف بزنم که…
romangram.com | @romangram_com