#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_258


هليوس-مادر جان لطفا بشينين تا درست حرف بزنيم…

زن-بسيار خب!

هليوس قضيه جنگو گفت و ما سکوت کرديم…حواسم به تابلويي بود که اسم هانا روش حک شده بود و عکس زن هم کنارش بود…پس اسمش هاناست…ياد هينا افتادم…خدايا منو ببخش.هينا منو ببخش که از تو و بچه ات محافظت نکردم…

هليوس حرفاش تموم شد.نفسي گرفت و گفت-من مي خوام به پريان و کوتوله هاي باقي مونده کمک کنم و سيترا رو از پا در بيارم

هانا نرم تر شده بود…هه کيه که با اون همه خونريزي اي که سيترا راه انداخته قلبش به درد نياد…هانا-چي به ما مي رسه؟به ما چه ربطي داره؟

هليوس-اگه ما کاري نکنيم مطمئنا سيترا هر چه سريع تر براي گرفتن سرزمين ماهم مي ياد و ما از بين مي ريم…اما الان مي تونيم نيرو هارو افزايش بديم و قدرت ها و جادو هاي خودمونو با جادو و قدرت هاي پريان و کوتوله ها ترکيب کنيم و در اين مدتي که سيترا داره نفسي تازه مي کنه حمله سخت و جانانه اي بهش بکنيم…اينطور سرزمين خورشيد هم در امان مي مونه…

هانا سري تکون داد و متفکر گفت-بايد فکر کنم…

چه فکر کردني؟براي نجات سرزمينتون بايد فکر کنين؟واقعا مسخره است…

آرسان-اگه شما مي خواين سرزمينتون خاکستر بشه ما حرفي نداريم(دستمو کشيد و بلندم کرد)ما مي ريم و شما هم به تفکرت ادامه بده!

دستمو کشيد و تا نزديک در برد که با صداي هانا متوقف شد-قبوله،شما به ما کمک کنين ما هم به شما…من ارتشمو در اختيارتون مي ذارم چون دوست ندارم مردمم آسيبي ببينن…

آرسان لبخندي زد ولي سريع جمعش کرد و برگشت سمت هانا-خوبه…پس کليد وروديو بدين يکي وروديو باز کنه تا همراهان ما هم بيان…

هانا-آسمان وروديو باز کن…

آسمان احترامي گذاشت و بيرون رفت من هم خواستم برم دنبالش که هانا گفت-مي تونم باهات صحبت کنم ملکه؟

برگشتم و بي حوصله گفتم-حتما…


romangram.com | @romangram_com