#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_257

آسمان با صداي لرزون و با احترام گفت-بفرمـ…بفرماييد بريم پيش مادربـ…مادربزرگ

خودش جلو رفت و ما هم پشتش…نه ترس کلا تو اين خانواده ارثيه فقط احساس ترس تو بعضيشون دير خودشو نشون مي ده!

به يک سالن شلوغ رسيديم.شلوغ که مي گم يعني شـــلـــوغ!

هر طرف يه خدمتکار و يه سرباز بود و رفت و آمد زياد بود ولي جالب اينه که کسي به کسي کاري نداشت و اصلا حواسشون نبود فقط وقتي هليوسو ديدن احترام کوتاهي گذاشتن و دوباره به کار خودشون مشغول شدن…اين قصر عجيبه.

آسمان در اتاقيو باز کرد که برعکس انتظار من که فکر مي کردم يه پيرزن مريضو بيحالو مي بينيم يه خانم ميان سال مغرور و محکم ديديم که استوار روي صندلي اي باشکوه نشسته بود و چشمانش مثل خورشيد سوزان بودن…صورت سفيد و چشم هاي طلايي رنگش منو ياد ميترا مي انداخت فقط جدي و مغرور…ميترا الهه مهر بود ولي اين زن…نمي دونم.

آسمان و هليوس احترام گذاشتن ولي من و آرسان نه…تا حالا نشده بود يک بار هم توي سرزمين خودم به کسي احترام بذارم و عادت کردم…هر چند به احترام نيازي نيست چون مشخصه مقام من بيشتره اما اگه قدرت هام بود…

زن-شما پريان ويژه اينجا چيکار مي کنين؟

يعني از اينکه پسرش فرار کرده اصلا ناراحت نيست و مشکلي باهاش نداره و الان فقط ما مشکليم!چه مشهور هم هستيم!

هليوس-مادر اجازه بديد توضيح بـ…

زن-ساکت پسر لجباز تنبيه تورو کنار گذاشتم

پس ايشون برعکس هليوس و آسمان ترس سرشون نمي شه…انگار نه انگار هليوس شاهه و اون فقط يک ملکه…ولي انگار اينجا حرف حرفه اين زنه

-ما کاري نداشتيم و نداريم…از پسرتون بپرسيد که چرا مارو آورده اينجا…ما خودمون هنوز دليل حضورمون در اينجا رو نمي دونيم

زن-هه توام يکي هستي مثل نينا…پررو و گستاخ و ديوونه!

-خانم حواست به حرف زدنت باشه…

زن-هليوس اين ها رو چرا آوردي اينجا؟

romangram.com | @romangram_com