#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_256
-وانيا؛نه نينا…قدرتمند از نينا…
به موهام نگاه کرد و گفت-پري ويژه؟
-از ديدنت خوشحال نشدم!حالا هم ما رو زود ببر پيش اون مادربزرگ زورگو و غير قابل فهمت…
دوباره سرخ شد و دستشو بالا آورد تا سيلي بزنه که آرسان دستشو گرفت
آسمان-آخ آخ سوختم اه ولم کن…
به هليوس نگاه کردم که با نگراني به آسمان که در حال ناسزا گفتن بود نگاه مي کرد…هه خب تو که مي دوني آرسان اعصاب نداره يه بلايي سرش مي ياره.نچ نچ براي دخترشم پدر نيست همون بهتر با نينا نموندي وگرنه نينا از بين مي رفت!
با صداي جيغ آسمان،آرسان دستشو ول کرد-اصلا تو کي باشي؟
هليوس-آسمان داري شورشو در مي ياري…مادربزرگ کجاست؟
آسمان-نه مي خوام بدونم اين آقا کيه!
آرسان با خونسردي شنلشو کنار زد-پري ويژه مذکر.
آسمان-شاهـ…شاهزاده آرسان؟
با ترس چند قدم عقب رفت که پوزخندي روي لباي آرسان شکل گرفت…
هليوس نفس راحتي کشيد.همين که با اون همه ناسزا آرسان کاري نکرده بود و آسمان هنوز زنده بود خودش خيليه!
romangram.com | @romangram_com