#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_254
به سالن بزرگ و خالي از هر گونه موجود زنده اي نگاه کردم و گفتم-اينجا قصر ارواحه يا قصر سرزمين خورشيد؟نه پري اي،نه نه حيووني،نه موجود عجيب غريبي…هيچ!
هليوس-به قسمت شلوغ قصر هم مي رسيم
گوشامو تيز کردم ولي صدايي نشنيدم-اين شلوغي احتمالا بي صداست؟
-صدا ها از ديوار هاي اين قصر رد نمي شن.
دوباره راه افتادن و منم با حرص دنبالشون رفتم.
-از اينجا وارد سالن اصلي مي شيم.فکر نکنم کسي اونجا باشه ولي حرفي نزنين
-مگه قصر خودت نيس؟
کلافه سرشو تکون داد-چرا هست ولي مادرم خب،يکم گيره…شما هم لطفا صورتتو بپوشون
شنلو دوباره مثل قبل کردم و وارد سالن شديم
-بابايي!
يه دختر قشنگ خودشو پرت کرد تو بغل هليوس…نه که خيلي کوچک بود!بهش مي خورد فقط چند سال ازم کوچکتر باشه ولي ناز بود.
هليوس دخترو از خودش جدا کرد که دختر تازه متوجه ما شد-شما؟
هليوس تشر زد-سلامت کو؟مهمونن
دختر با ناراحتي گفت-به خاطر اين ها منو تو اين شرايط تنها گذاشتين؟
romangram.com | @romangram_com