#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_253

شنلمو کنار زدم و نفس عميقي کشيدم…آخيش داشتم نفس کم مي اوردم.

-اينجا چرا اين طوريه؟نه سربازي،نه چيزي…

هليوس-انرژي خورشيد کافيه…اين قصر حفاظتش خودکاره و به گردن خورشيد…ناشناسي که وارد قصر بشه توسط پرتو هاي سوزان خورشيد مي سوزه يا شکنجه مي شه…

-اونوقت اگه کسي مثل ما وارد بشه؟

-کسي به جز پريان ويژه نمي تونه اينقدر راحت وارد قصر بشه و منم که شاه اين قصرم،البته اگه نينا هم بود مي تونست…

من که مطمئن نيستم اين قصر اينقدر پيشرفته باشه و پرتو هاي خورشيد بتونن کاري کنن…ولي خب به من چه؟اينم مدلشه ديگه!

به راهرويي طويل رسيديم که هليوس شنلشو برداشت و به ما هم گفت مي تونيم برشون داريم…سريع شنلو برداشتم و موهامو صاف کردم،خب سخته همش زير شنل باشي!

وارد راهرو شديم که با نور مستقيم خورشيد مجبور به بستن چشمام شدن…واي چقدر گرمه اينجا!صداي هليوسو شنيدم-سريع به سمت جلو بياين…حواسم نبود شما طاقت اين راهرو رو ندارين…

دستم ميون دستي قرار گرفت و کشيده شدم به سمت جلو…وقتي حس کردم نوري نيست چشمامو باز کردم…

-ببخشيد نمي دونستم اين راهرو به شما هم حساسه…

آرسان غريد-تو چي مي دوني؟(برگشت سمت منو گفت)تو خوبي؟

نگاش که به دستم افتاد چشم غره اي به هليوس رفت و دستشو روي بازوم گذاشت…

-آخ…چي شده بود؟

-زخمت باز شده بود…

درد بدي توي بازوم پيچيد و بعد به حالت عادي و سالم برگشت…جادوي مسکن کارشو کرد…

romangram.com | @romangram_com