#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_252


شونه اي بالا انداختم و با بيخيالي گفتم-هر چي!همين پادشاه سرزمين به اين بزرگي تا توي جنگل بوديم حرف زدنو يادش رفته بود حالا به کارهاي من ايراد مي گيره و با لحن درستي هم بيانش نمي کنه"در ضمن،مقام من از اون بالاتره"

غير مستقيم گفتم که نينا از تو مقامش بيشتر بوده و تو و اون ترکيب جالبي نمي شدين چون نينا خيلي از تو سر تر بود…البته اگه منظورمو فهميده باشه!

همه ي اينارو جوري گفتم که قشنگ به گوش هليوس رسيد…ببين که من توي حرص دادن از نينا هم واردترم…بالاخره يه چيزايي از اخلاق و رفتار حرص دهنده ي نينا به ارث بردم!

در قصر هم بي در و پيکر بدون سرباز و يا جادويي بود…اينا خيلي بيخيالن ديگه!چه وضعه اداره ي قصر و سرزمينه؟اونم سرزمين به اين مهمي و منبع انرژي!

ويدا خواست وارد بشه که ماهان کشيدش کنار-بچه بازي نيست ها،ورودي قصره!

اينجا که چيزي نداره!هليوس و آرسان با بيخيالي رد شدن و ويدا دهن کجي اي براي ماهان کرد…آخي اين امروز مغزش جا به جا شده مقام افرادو فراموش کرده!نزديک ورودي شد ولي سريع عقب اومد و آروم گفت-سوختم!

که با نيشخند ماهان مواجه شد…رفتم نزديک ورودي تا بفهمم چه خبره اما چيزي حس نکردم و منم راحت رد شدم،بالاخره پري ويژه بودنم اين فوايدو داره ديگه!

ماهان-شما راحت مي تونين رد شين يه فکري به حال ما بکنين

هليوس-متاسفانه در حال حاضر کليد يا قفل شکن وروديو ندارم حالا فعلا ما مي ريم تا ببينيم چي مي شه،شما هم بريد همين اطراف،کسي نيست شايد يکي دو تا خدمتکار بي توجه باشن…

ماهان سرشو تکون داد و جلو رفت.چه عجب نگران من نيست!

هنوز افکارم کامل نشده بود که ماهان برگشت و بهم گفت-مواظب خودت باش…

نه اين آدم نمي شه!



وارد قصر بي در و پيکر خورشيد شديم!هليوس مثل راهنما جلو مي رفت و ما دنبالش.خدايا اينجا قصره يا کاروانسرا؟آخه اينقدر راحت بدون سرباز ولش کردن که چي؟نمي ترسن دشمني چيزي حمله کنه؟


romangram.com | @romangram_com