#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_251
هليوس-مي ريم به قصر…توي راه به کسي توجه نکنين…
حالا خوبه خودش کمون مي خواست اونوقت به ما مي گه!
هليوس-نيـ…اه!وانيا تو،وسط ما راه برو تا شنلتو نبينن…بعضي مردم با شنل نينا آشنايي دارن.
ويدا-شنلو برداره بهتر نيست؟
ماهان-قيافش بيشتر توي چشم مي زنه تا شنلش…وانيا با نينا فقط از نظر رنگ مو تفاوت داشتن…
هليوس زير لب گفت-و رفتار…
نينا کجايي که هميشه همه جا رد پايي ازت هست!دنياي خواب ها و اشک سه رنگ و چيترا و ميترا بس نبود توي سرزمين خورشيد هم سرک کشيدي!
خب به نفع توئه ديگه واني!آره به نفع منه… بالاخره بعد از پياده روي طولاني و تا حدي پنهان نگه داشتن من از ديد مستقيم به قصري طلايي همانند قصر ميترا رسيديم…اما بزرگي و عظمت اين قصر کجا و قصر ميترا کجا!
ماهان آروم گفت-اينجا منبع اصلي انرژي خورشيده و انرژي خورشيد يعني قدرتمند ترين قدرت…نيرو و انرژي اي که خورشيد داره فوق العاده است…
به بالا سر قصر نگاه کردم که تا مرز کوري رفتم اما دستي که سريع جلوي چشم هام قرار گرفت از نابينايي احتمالي جلوگيري کرد…
-يعني تو نمي دوني نبايد به خورشيد نگاه کني؟اونم اين خورشيدي که فاصله چنداني با زمين نداره و منبع اصلي تامين انرژي اين قصر بزرگه…
چه حرصي مي خوره هليوس!اومده سرزمين خودش همه ترسش ريخته و ديگه مدام من من نمي کنه!
جدي گفتم-طرز حرف زدنت با پري ويژه اي مثل من اصلا مناسب نيست و دفعه ي بعدي بخشيده نمي شه…
تعجبشو حتي از زير شنل حس مي کردم.خب نبايد مقامم زير سوال بره،تازه اين وسط روح نينا هم شاد مي شه!
ويدا آروم کنار گوشم گفت-اينجا سرزمينه اونه…
romangram.com | @romangram_com