#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_250
بعد به قسمتي از کمون اشاره کرد که منظورشو نفهميدم ولي فکر کنم نشونه اي از دست دوم بودن کمون بود.
مرد با عصبانيت چند تا کمون ديگه جلومون گذاشت-اهل سرزمين خورشيد نيستين…(چونشو خاروند و دوباره بهم نگاه کرد و حرفشو ادامه داد)اين شنلِ ملکه نينائه…شمـ…
هليوس سريع واکنش نشون داد و دستشو روي دهن مرد گذاشت و مرد سريع از حال رفت…چي؟اون مرد گنده چي شد؟
به پسر بچه که با ترس نگامون مي کرد و قصد فرار داشت نگاه کرديم.هليوس سريع گرفتش و با لحن آروم و تاثير گذاري گفت-ببين آريا،تو مي توني بري و بازي کني…فقط يادت باشه تو هيچ اتفاق عجيبي نديدي…باشه؟
پسر که انگار مسخ شده بود سرشو به نشونه تعظيم کج کرد و گفت-چشم قربان…
و سريع دويد بيرون…هليوس نفسشو آه مانند بيرون داد-دوست نداشتم از قدرتم استفاده کنم.
اوه چه قدرتي!مرد ناله اي کرد که هليوس زير لب گفت-صد تا جون داره!منو ببخش مجبورم…
شنلشو کنار زد و چشماشو باز و بسته کرد که چشماش برق خاصي گرفتن،رو به روي مرد نشست و توي چشماش زول زد.با لحني که با پسر حرف زده بود گفت-تو،کيانِ کمان فروش،کسي را با شنل ملکه نينا نديدي و هيچ اتفاق عجيبي در مغازت نيافتاده…
مرد هم مثل بچه مسخ شده بود،تعظيم کرد و گفت-بله قربان…
هليوس-حالا مي خوابي و اون بچه رو دعوا نمي کني…
مرد گفت-چشم قربان و کف مغازه دراز کشيد…
هليوس بلند شد و دوباره چشماش به حالت عادي برگشتن-حداقل به نفع اون بچه!…بريم.
دهن ها و چشم هاي زياد از حد باز شده رو به اندازه نرمال برگردونديم و دوباره راه افتاديم…هليوس هم کمون هارو زير شنل بزرگش گرفت و جلو افتاد…
romangram.com | @romangram_com