#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_249

کوتوله ها از توي خاک مي اومدن…جاي تعجبه برام که کوتوله ها زير خاک نفسشون نمي گيره!

-آقا،آقا بياين از اين تير و کمون ها بخرين تازه درست شده خيلي خوبه…مي ياين؟آره مي ياين…

پسر بچه بدون اجازه به ما،دست هليوس و ماهانو گرفت و به سمت مغازه اي پر از تير و کمون کشوند…

من و آرسان هم ناچار به دنبالشون رفتيم

با بالا رفتن از سه تا پله وارد مغازه شديم…مغازه ساده ولي پر از تيرکمون هاي مختلف بود،توي مغازه مرد شکم گنده و اخمويي سر تير ها رو با دقت تيز مي کرد.پسر بچه با مظلوميت گفت-اين هم مشتري.حالا اجازه هست برم بازي؟

مرد بدون نگاه کردن به پسر مظلوم گفت-اگه چيزي خريدن،بعد اجازه داري بري…بالاخره سرشو با يک من اخم بلند کرد…

موهاش بلند و فر مشکي بود و ابروهاي پهني داشت!يا خدا اين کيه ديگه؟

نگاهش و اخمش وحشتناک بودن و مستقيم هم به من زل زده بود…چشماي سياهش حس ترسو به خوبي بهت القا مي کرد…قسمت پوشاننده صورتم نازک تر بود و مي تونستم ببينمش…

-چي مي خواين؟

هليوس جواب داد-بهترين تير و کمونتون

مرد توجهي به هليوس نداشت و فقط به من زول زده بود…هليوس واقعا عقل نداره…آخه الان تيروکمون مي خواد بخره اونم از اين مرد؟

به آرسان نزديک تر شدم تا بالاخره نگاهشو ازم بگيره ولي اون همون طور که به من زول زده بود چند تا تير و کمون جلوي هليوس گذاشت و اون هم با دقت بررسيشون کرد…

هليوس-فکر نمي کني اينا دست دوم باشن؟

بالاخره نگاه مرد از روم برداشته شد و چشم هاي وحشتناکشو به هليوس شنل پيچ دوخت-چي گفتي؟

هليوس با خونسردي اي که ازش انتظار نداشتم گفت-گفتم دست دومه…ما جنس درجه يک دست اول مي خوايم

romangram.com | @romangram_com