#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_248
افکارمو پس زدم و آروم گفتم-هيچي…تا سرزمين خورشيد چقدر راهه؟
-تا حالا نرفتم!
-مگه مي شه؟سرزمين خورشيد،خورشيد اصلي ترين منبع.يعني تا حالا کسي از سرزمين به اونجا نرفته؟
-نه،سرزمين خورشيد يه جورايي فراموش شده است چون اسم ميترا و سرزمينش بيشتر به عنوان سرزمين مهر و آفتاب جا افتاده بيشتري پريان سرزمين خورشيدو از ياد برده اند…
-ديگه نزديکيم مي رم پايين…
روي زمين فرود اومديم که اول از همه توجهم به ويدا با قيافه اي گرفته خورد…بيخيال!
به دروازه ي باز رسيديم…بدون قفل و بدون مرز!وارد سرزمين گرم خورشيد شديم…
صداي پرنده هاي کوچک رنگارنگ،صداي پرشور کودکاي چشم روشن،صداي بازار شلوغ و پر جمعيت سرزمين آفتاب همه و همه زيبا بودن…
-اون چيه؟
هليوي-جوجه گنجشک…
-چرا ما پرنده کوچک نداشتيم و همه ي پرنده هامون بزرگ بود اما اينجا پرنده ها کوچکن؟
هليوس-پرنده هاي اينجا براي زيبايي و زينت آسمونن و پرنده هاي شما بيشتر براي تمرين يا خبر رساني سريع و شايد جنگ بودن…ما هم پرنده هاي بزرگ داريم اما توي شهر رها نيستن.
چقدر مردم اين سرزمين شادن انگار از خبراي بيرون خبر ندارن…سرزمين زيباييه!
romangram.com | @romangram_com