#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_245
ويدا نگران زول زده بود به ماهان کلافه…اين چشه؟
مشکوک نگاش مي کردم که سنگيني نگاهم باعث برگشتنش و هول شدنش شد…ترسيد!جنگجوي حرفه اي سرزمين از ملکه اش ترسيد.عجيب نيست…هست؟
نگاهمو ازش گرفتم که با چشمايي سورمه اي مواجه شدم…
لبخند کجم پررنگ شد و سرمو تکون دادم-چيه؟
برعکس تمام انتظاراتم با لحني کاملا دستوري و امرانه گفت-همين الان جمع مي کنيم و مي ريم به سرزمين خورشيد…در ضمن(نزديک تر شد)يک بار گفتم اصلا بازيگر خوبي نيستي…کارگردان اين کار منم وانيا خانم…
بعد با اشاره به ماهان همه ي پريانو براي رفتن جمع کرد…با حرص بهش نگاه کردم…
به درک من که اول و آخرش،خواسته ام رفتن به سرزمين خورشيد بود اين هم يک خاطره خوش!
نگاهم به خودم که خورد،شوکه شدم…لباس از اين کثيف تر،چروکيده تر و مضحک تر وجود نداره!تازه…واي…
-تصميم گيرنده هاي باهوش!
هليوس و آرسان برگشتن سمتم.به خودمو خودشون و بقيه اشاره کردم
آرسان-که چي؟
-يه درصد فکر نکنين کسي مارو مي شناسه ها!راحت باشين…
هليوس-افراد عادي که مشهور و قابل شناسايي نيستن…فقط تو وماهان و آرسان و آنارا مي مونين…
-و خودت…
سرشو تکون داد که آنا گفت-من و کوتوله ها مي ريم زير خاک…
romangram.com | @romangram_com