#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_246
آرسان بي حرف شنلشو انداخت روي صورتش…هليوس هم يه کلاه بزرگ که نمي دونم چه طور ديشب نديده بودمشو کج روي سر ماهان گذاشت طوري که صورت ماهان پوشيده شد و خودش هم شنلشو انداخت.انگار الان فقط من مشکلم!
هليوس اومد نزديکم و شنلي به رنگ موهاي آبي نينا جلوم گرفت-براي نينا بود…
بي حرف گرفتم و تنظيمش کردم…
ويدا-اين طور بيشتر شک نمي کنن؟
هليوس-نه مردم سرزمين خورشيد کاري به ديگران ندارن و با غريبه ها هم مشکلي ندارن…
ويدا-خب اين طوري که هر کسي دلش خواست با پوشش صورتش وارد سرزمين مي شه و همه چيزو بهم مي زنه…يه تغييري تو قوانين بدين لطفا!
از رک بودنش همه خندشون گرفت.
انگار نه انگار داشت با شاه يه سرزمين حرف مي زد!
هليوس سرشو پايين انداخت و چيزي نگفت!بيچاره چي بگه؟
کم کم همه به تکاپوي جمع و جور کردن افتادن و زخمي ها هم تکه پارچه اي از لباساشونو به زخمشون مي بستن…
همه جمع شدن و يک صدا گفتن-گوش به فرمانيم…
ماهان-هليوس راهو نشونمون مي دي؟
هليوس سرشو تکون داد و راه افتاد-اگه مي شه دنبالم بياين
اگه مي شه؟اين جمله است آخه؟خير سرش پادشاهه،بايد دستور بده!
romangram.com | @romangram_com