#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_243
نفسشو فوت کرد و منتظر عکس العمل من شد…مطمئنا چشم هام برق مي زد،دارم خوب پيش مي رم…اين هليوس اگه به درد نمي خورد الان بهترين پل براي منه…پل کمکي!
با حالت خونسرد ولي چشماي ستاره بارون گفتم-چه دليلي داره؟دير يا زود سيترا سرزمين شمارو هم خورد و خاکستر مي کنه!
-نه نه تخريب سرزمين شما بيشتر طول مي کشه؛چون قدرت مي خواد و احتمالا اون هم ضعيف شده پس چند ماهي وقت مي بره…
-و دليل اينکه ما بايد به سرزمينت بيايم؟
-انتقام…من سپاهمو در اختيارتون مي ذارم،سپاه سرزمين خورشيد نيروي قوي خورشيدو دارن…
سپاهتم که مثل خودت باشن نور الا نوره!
قاطع و محکم گفتم-نه…
مبهوت موند،فکر نمي کرد پيشنهاد به اين خوبي و عالي اي رو اون هم توي اين موقعيت رد کنم…باهوشه مي دونه چي بگه قبولش کنن ولي من فرق دارم…من خواهر زاده ي نينام،فرزند نيوا و دست پرورده ي نيتا…من معمولي نيستم!
-اما…الان اين بهترين پيشنهاده.روش فکر کن نيـ…وانيا حتما باعث نجات جونتون مي شه…
شونمو بالا انداختم و به دور دست خيره شدم…-مي شه دليلتو براي نپذيرفتن بدونم؟
-ناراحتيِ روح نينا…
دوباره لبخند کجي زدم و بهش نگاه کردم که با شونه هاي افتاده به سمت ماهان مي رفت…يعني زياد اذيتش کردم؟نه حقش بود!
الان متوصل به ماهان مي شه،يعني پل ارتباطي با من!
نگاهمو بي هدف اطراف مي گردوندم و در ظاهر توجهي به ماهان و هليوس نداشتم ولي در واقعيت همه ي حواسم پيش اون ها بود!
?.?.?…طبق پيش بيني تخمينيم هليوس دستي به شونه ي ماهان زد و ماهان به سمتم اومد…امروز انگار اين لبخند کج همراهم شده…
romangram.com | @romangram_com