#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_242


سريع دور شد و من موندم که معني جملش چي بود؟من باهوش نيستم!چرا اين حرفو زد؟نقش خوب بازي نمي کنم؟

نگاهم به سمت ماهان کنار ويدا کشيده شد و بعد به چشماي مچ گيرانه ي آرسان…سرمو با گيجي تکون دادم-خوبي؟ببينمت…



"بخاطر يه ستاره اين بلارو سر خودت آوردي؟ببينمت…"



سرمو با شدت بيشتر تکون دادم تا تصوير اون اتاق و من و چشماي آرسان از ذهنم پاک بشه و به هليوس با شتاب گفتم-لازم نکرده…

سريع دستشو پس کشيد و با اظطراب و ترس نگاهم کرد…-فکراتو کردي؟جواب؟

سرشو پايين انداخت و شروع به بازي با انگشتاش کرد-من آره راستش فکرامو کردم…خب مي دوني…آخه چه طور بگم؟

با پاهاش خطوط نامفهومي ايجاد مي کرد و با مِن و مِن حرف مي زد

-حاشيه نرو!برو سر اصل مطلب…

آب دهنشو قورت داد،چقدر مي ترسه!حيف اون سرزمين خورشيدي که دست اينه!مردمش چه طور گذاشتن اين جاي پدرش بشينه؟از کجا معلوم،شايد پدرش بدتر بوده!

ناخودآگاه لبخند کجي زدم که بيشتر هول شد و سرشو پايين انداخت…انگار من از اين بزرگترم!

-حوصلم داره سر مي ره…

سريع و بدون نفس گفت-من تصميم گرفتم شما هم با من به سرزمين خورشيد بياين و با هم انتقام نينا رو بگيريم…نه يعني انتقام همه ي کشته شده ها و زجر کشيده هارو.


romangram.com | @romangram_com