#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_241
به سمت پريان رفتم که ساکت شدن و احترام کوتاهي گذاشتن و بعد دوباره شلوغ کاري!
از توي سبدي که براقيشو از دست داده بود و از چند ستاره خاموش تشکيل شده بود سيبي برداشتم و بوش کردم…
فوق العاده است…ميوه هاي اين جنگل پاک،زيبا و خوشمزه و خوشبو هستن…نمي شه ازشون گذشت…
گازي به سيب زدم و به هليوس چشم دوختم…اون بايد به چيزي که من مي خوام برسه…دِ تکليفتو مشخص کن ديگه!با خاله ام و ويدا با داييش…اما اون گفت فرمانده…-فرمانده دايي تو بود؟
-تو فکري؟
-نقشه ام حرف نداره فقط اگه تصوراتم کج از آب در نيان!
-چي؟
حواسم اومد سر جاش و به آرسان نگاه کردم-هيچي…با خودم بودم
مثل خودم به درخت تکيه زد و به هليوس چشم دوخت-چي تو سرته؟
-گفتم که هيچي…
خواستم برم که مچ دستمو گرفت و باز سوزش…هم سوزش داغي آتش و هم سوزش دست چلاقم!
-ول کن دستمو…انگار خيلي معموليه دسته من هم مي گيره!
-خودت هم معمولي نيستي!
دستمو ول کرد-هليوس زيادي ساده اس راحت مي توني خواسته هاتو بهش تحميل کني مخصوصا اينکه تو شبيه نينايي يه امتياز مثبته…فرصتو از دست نده…البته خوب نقش بازي نمي کني…در باهوشيت شک(مکث کرد)…دارم!
romangram.com | @romangram_com