#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_240


مگه مردا دل ندارن واني؟

چرا خب ولي اين واقعا نازک نارنجيه!

اون عاشقه…

-مردمت ازت دلگير نيستن؟

-اونا به عدالت و پادشاهي من ايمان دارن و در هر حال رهام نمي کنن

-پس تو چرا تنهاشون گذاشتي؟

-براي عشقم…اما دير رسيدم…

-ميخواي جبران کني؟

-چه طوري؟من…من هر کاري براي جبران مي…مي کنم…چي کار کنم؟

با فکري که مدام توي مغزم بدو بدو مي کرد توي دلم لبخند بزرگي زدم ولي عادي و خونسرد گفتم-برو به سرزمينت و پادشاهيتو کن…مادر و پدرت هم ببخش…

با ناباوري گفت-چي؟برم سرزمينم؟من اينقدر راهو فرار نکردم که الان برگردم

-مگه نمي خواي جبران کني؟اين هم راه جبران…

سنگ جلوي پامو شوت کردم و هليوسو با افکارش تنها گذاشتم…

مو لاي درز نقشم نمي ره…نقشه ام حرف نداره…اون به چيزي مي رسه که من مي خوام…چيزي که نمي خوام به خاطرش خواهش کنم و مي خوام خودش موضوعو پيش بکشه…


romangram.com | @romangram_com