#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_239

ويدا با عجز به من و شبنم نگاه کرد…پشيمون بود آره اين دختر از گفتن زندگيش پشيمون بود

-غلط کردم،ملکه من از داييم خواستم قوانينو زير پا بذاره و منو توي قصر راه بده.لطفا روحشو عذاب ندين…لطفا جادويي نخونين که روحش عذاب ببينه…ملکه لطفا…

با التماس نگام مي کرد ولي مگه چنين جادويي وجود داره؟وجود داره؟

اين ويدا چرا انقدر درگيره؟يعني مي ترسه؟من که قدرت و جادويي ندارم پس چرا انقدر مي ترسه؟

داييش فرمانده بوده که بوده…اصلا چرا اين موضوع بايد برات مهم باشه واني؟تو اين وضعيت…

راست مي گي بهتره بيخيالش بشم…وگرنه مغزم منفجر مي شه!

بي حرف و توجه به چشماي ملتمس ويدا ازشون دور شدم و به درختي تکيه زدم…

نفس عميقي کشيدم و سعي کردم ذهنمو خالي کنم

-خيلي شبيه نينايي…نينا هم وقتي مي خواست ذهنش خالي بشه اين طور مي کرد…

اينو کجاي دلم بذارم؟شده قوز بالاي قوز!

-هه چطور رفتار يه ديوونه خوب تو ذهنت ثبت شده؟

با ناراحتي گفت-ديوونه؟من مي دونستم نينا چيزيش نيست ولي مادرم و پدرم…اونا براي بقاي سلطنت،منو از نينام جدا کردن و…

-مي دوني نينا چش بود؟

صداش لرزيد، قلبشم لرزيد-منو نمي خواست…اون عاشق يکي ديگه بود…اون يکي ديگه رو دوسـ…

اشکاش که جاري شدن با تعجب نگاش کردم.اين واقعا مَرده؟

romangram.com | @romangram_com