#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_238
-من اسم دارم…وانيا…
-ببخشيد اسمتو نمي دونستم…شباهتت به نينا خيلي زياده…
نفس عميقي کشيد و عقب عقب رفت-دوستات،اون جا بين درختائن
به بين درختان نگاه کردم که دو تا جسم ديدم…آروم بلند شدم و به سمتشون رفتم…نزديکشون که رسيدم متوجه حرفاشون شدم.اين همه شبنم جاسوسي مي کنه و گوش ايستاده يک بار هم من اين کارو کنم!
ويدا صداش بغض داشت و شبنم هم ناراحت بود
ويدا-من داييمو خيلي دوست داشتم و دارم…اون بود که به من همه چيزو ياد داد و به اين جا رسوندم…لبخند تلخي زد…هميشه مي گفت مواظب باش کسي نفهمه با هم فاميليم وگرنه از قصر پرت مي شيم بيرون…منم هميشه مي خنديدم و مي گفتم چشم فرمانده…اون هم مي گفت چهارصدتا دراز نشست و من غر غرم شروع مي شد…
شبنم-من عاشق تبسم بودم،نگاه آروم و لبخند هميشگيش منو به وجد مي اورد…دلم براش تنگ شده
هر دو بي صدا گريه مي کردن…
ويدا-من مادر نداشتم،پدر نداشتم اما داييم هم پدر بود،هم مادر و هم دايي…از چيزي برام کم نمي ذاشت و هوامو داشت
شبنم-شايان هميشه مواظب من بود و در برابر دعواهاي تاران از من و تبسم دفاع مي کرد و بعدش از ساغر و تاران کتک مي خورد ولي باز مي خنديد و چيزي نمي گفت…
ويدا-دايي من همه کس من بود…بهم جنگو ياد داد…توي قصر راهم داد و منو ساخت…من انتقامشو مي گيرم…
شبنم-من انتقامتونو مي گيرم تبسم و شايان…
همو بغل کردن و زار زار گريه کردن…پس ويدا زندگي قشنگ و آرومي نداشته مثل من بي پدر و بي مادر فقط با يک نفر من
با هول برگشتن سمتم…-نشنيدي؟گفتم فرمانده داييت بود؟
romangram.com | @romangram_com