#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_237
چشم هامو سريع بستم و خودمو به خواب زدم اما دلم مي خواست بپرسم چه طور آتش با آتش از بين مي ره؟
چشمام بسته بود که صداي آرسان اومد-آتش با آتش فرق داره.آتش من قوي تر و سوزنده تره پس باعث سوختن يا از بين رفتن آتش هاي ضعيف ديگران مي شه…
آب دهنمو قورت دادم.توي ويژگي هاي پريان ويژه خوندن ذهن نبود.حداقل خوندن ذهن يکي مثل خودشون نبود.
-ذهن نخوندم.سوالتو توي جنگل بلند گفتي.
بيخيال شونمو بالا انداختم و اينبار واقعا خوابم برد.خسته بودم…خسته!
***
با سر و صداي آنا چشمامو باز کردم که با دو چشم سورمه اي مواجه شدم
نه تو کوچولوي مني…
سرمو تکون دادم و اون تصوير از بين رفت…چه معني داره؟هان؟
نگاهمو به سمت آنا سوق دادم تا ذهنم منحرف بشه…با خنده ميوه هارو دونه دونه مي خورد و عين خيالش هم نبود…پريان و کوتوله ها هم دور هم مي خنديدن…لبخند محوي زدم و به دنبال ويدا و شبنم گشتم،نبودن…
صدايي از پشت سرم اومد-اونا اون جائن…
برگشتم سمت هليوس.صورت دخترونش و ترسي که هنوز هم معلوم بود گريبانشه منو به خنده وا مي داشت
-ببخشيد…ديشب متوجه رنگ موهات نشدم…نينا…نه يعني خواهر زاده ي نينا…
romangram.com | @romangram_com