#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_236
بي حرف رفتم و اون وسيله ساده و نيزکو برداشتم-اين ها چي هستن؟
آرسان-تير و کمون…زميني ها ازش استفاده مي کردن.يه نوع سلاحه
-چه طور کار مي کنه؟
تير و کمونو گرفت و تيرو در جايي از کمون گذاشت و چيزيو کشيد-اين طور
بعد تيرو رها کرد که به تنه ي درختي خورد و فرو رفت-چه عجيب!
-زياد عجيب نيست…بهتره استراحت کنيم تا صبح که تکليف روشن بشه…
ماهان نشست و به آسمون چشم دوخت آرسان هم به آتشي که روشن بود
خوابم نمي برد و گوشواره هاي بلندم اذيتم مي کردن.درشون آوردم و کناري گذاشتم موهامو باز کردم و لا به لاشون دست کشيدم که گل هاي زيادي به دستم چسبيدن.تا جايي که مي تونستم گلارو گرفتم و دوباره دراز کشيدم،اما اينبار موهامو جوري بستم که تماس کمتري با زمين گل آلود داشته باشه.
به چهره ي هليوس دقيق شدم.بهش نمي اومد پسر يا حداقل پادشاه باشه.موژه هاي بلند و چشم هاي درشت روشن و طلايي رنگش بيشتر شبيه دخترا بود.هيکل لاغر ولي قد بلندش تضاد عجيبي با هم داشت.زياد هم لاغر نبود ولي در برابر آرسان و ماهان…
بيخيال هليوس به سمت چپم چرخيدم که با چهره جدي ماهان و آرسان مواجه شدم.هردوشون عميق در فکر بودن…
آروم گفتم-ماهان…
هر دو برگشتن سمتم.حالا خوبه گفتم ماهان!-جانم؟
با نگاه خيره آرسان بيخيال حرف زدن شدم و گفتم-هيچي…
romangram.com | @romangram_com