#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_235

جا خورد و چند قدم عقب رفت-شاهـ…شاهزاده ي آتش؟پري…ويژه؟نينا اين…اين چي مي گه؟

منتظر بهم نگاه کرد-ببين آقاي…اسمت چيه؟

-يعني اسممو يادت رفته؟

-اسمت؟

-هِليوس!(Helios)

-چي؟

ماهان-شاه خورشيد…هليوس!

هان؟شاه خورشيد؟شب و روز و آتش کم بود خورشيدم پيدا شد ولي مگه…-مگه ميترا الهه خورشيد نبود؟

آرسان-ميترا الهه مهر و آفتاب بود درست، ولي نيروي خورشيد از سرزمين اين(اشاره به هليوس)تامين مي شد…خورشيد اصلي اينان!ميترا بيشتر الهه مهر بود ولي چون روزو در اختيار داشت الهه آفتاب هم بهش مي گفتن…

هليوس اسم سختيه!ادامه ي حرفم چي بود؟داشتم مي گفتم…-خب آقاي هليوس بايد بگم نينايي وجود نداره و اگه دقت کني مي بيني من يکي ديگم…

-ولي چشمـ…چشمات؟

بحث از نينا ميشه کلا فراموش مي کنه!دو دقيقه پيش مي خواست از صحت پري ويژه بودن آرسان مطمئن بشه حالا از نينا نبودن من!

هليوس خميازه اي کشيد و چشماشو ماليد بيش از حد خوابش مي اومد…يکم به چپ و راست متمايل شد و در نهايت روي زمين دراز کش شد و خوابيد…

با تعجب گفتم-چي شد؟

آرسان-انتظار داشتي شاه خورشيد توي شب و اين تاريکي دووم بياره؟

romangram.com | @romangram_com