#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_234
يک کيف يا نمي دونم سبد بالاخره يه چنين چيزي به کمرش وصل بود و توش چند تا نيزه ولي به اندازه کوچکتر بود…دستشم يه وسيله ساده و عجيب چوبي بود…
يکي از همون نيزه کوچک هاشو برداشت و برد سمت قلبش-هر چي تو بخواي…
واي خدا تا چه حد ديوونه؟تا چه حد عاشقي؟اين که خودش عقل نداره اونوقت به نيناي من مي گفته ديوونه؟
نيزک سر تيزي داشت ولي کلا خيلي ساده بود و زياد جلب توجه نمي کرد!
ماهان-وانيا…
اه خرابش نکن ديگه تازه داشتم به ديوونگيش پي مي بردم!
ديوونه!-وا…وانيا؟اسمتو چه طور عوض کردي؟
من مي گم اين ديوونه است کسي باور نمي کنه.آخه مگه مي شه تو سرزمين ما اسم کسيو عوض کرد؟کسي چنين کاري بکنه وسط باغ دارش مي زنن تا عبرت بشه براي ديگران!فرقي هم نداره مقامت چي باشه حق عوض کردن اسمو نداري مگر در ماموريت ها.
آرسان-شنيده بودم باهوشي…
شبنم همون طور که خواب بود با غر گفت-اه شايان ساکت شو…
خندم گرفت ولي جلوي خودمو گرفتم،بيچاره موقعيتو از ياد برده فکر کرده خونشونه!
ديوونه-چي مي گي تو؟اصلا تو کي اي؟
آب دهنشو به زور قورت داد…ترسو هم هست!
-تو فکر کن شاهزاده آتش…پري ويژه مذکر!
romangram.com | @romangram_com