#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_233

آقاي شوهر به طرز آشکاري لرزيد و روي زمين نشست…با دستاش موهاشو کشيد و زير لب فکر کنم به خودش چيز مي گفت!

شمشيرمو برداشتم و با احتياط رفتم سراغ مرد…شمشيرو زدم به کناره دستش که با هول پريد اون طرف و به شمشير نگاه کرد…

کم کم نگاهش به من افتاد و تعجب کرد…اومد نزديک تر و با دقت نگاهم کرد

-نينا…

هولش دادم بره عقب تر و گفتم-چي شده ياد يه ديوونه افتادي؟

-ديوونه؟نينا اون ها همش نقشه بود به خدا من فقط تورو مي خواستم اما مادرم مي گفت تو ديـ…تو حالت بده و تهديد کرد اگه ولت نکنم جونتو مي گيره…

خسته نباشه اين آقا کلا!اون روزا که اوج قدرت نينا و بقيه بوده ايشون با يک تهديد ساده خودشو باخته…

-نينا…عزيزم خواهش مي کنم منو ببخش…من بد کردم درست،ولي لطفا تو ببخش…

خندم گرفته بود،يعني اينقدر من و نينا شبيه همي هستيم؟اما اين يارو حتي به موهام هم توجه نداره که بفهمه من نينا نيستم!

جلوتر که اومد با تهديد شمشيرو سمتش گرفتم،جا خورد و عقب عقب رفت-مي دونم،مي دونم نينا عصباني اي،حق داري هر کي بود عصباني بود ولي من اومدم تا جبران کنم…به هر طريقي که تو بگي

شيطنتم گل کرد-هر طريقي؟

-تو فقط لب تر کن…

نه داره از اين بازي خوشم مياد!

-بمير!

چشم هاش گرد شد و با تعجب زول زد به چشماي من يا شايد چشماي نينا!

romangram.com | @romangram_com