#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_232


عجيبه اين مرد اصلا نمي پرسه ما اين وقت شب و تو اين جنگل چي کار داريم…بيچاره خيلي هوله و ترسيده!

مرد-من دنبال…نينائم

با شنيدن اسم نينا شاخک هام تکون خورد-چيکاره باشي؟

-شو…شوهرش!

نينا!شوهر!عجيب!غريب!

حرفاي نينا برام زنده شدن:من جنون موقتي گرفتم و باعث زخمي شدن به اصطلاح شوهرم شدم…آقاي شوهر هم گفتن من اين دختر ديوونه ي وحشيو نمي خوام و جدا شد و به نا کجا آباد رفت…اما مادر براي اينکه آبرو و قدرتو از دست نده همه جا جار زد که عروسي به خوبي و خوشي سر گرفته و منو شوهر خيالي داريم به خوبي خوشي زندگي مي کنيم…

-پس آقاي شوهر شمايي،نينا حق داشته!

-چه حقـ…حقي؟



اين الان پس مي افته!نينا حق داشته نخوادت و زخميت کنه!

آرسان بدون اينکه از وضعيتش خارج بشه گفت-بعد اين همه سال چه طور ياد نينا دوباره زنده شد؟

-من حس بدي داشتم و دارم…من بايد…بايد نينا رو ببينم

يعني آرسان قضيه نينا رو مي دونه؟

آرسان-دير اومدي…


romangram.com | @romangram_com