#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_231
-از قيافت کاملا مشخصه!
ترسيده بود انگار تا حالا دعوا هم نکرده،چه برسه به جنگ!به اين هم مي گن مرد؟خسته نباشه!
ماهان-تو کي هستي؟اينجا چي کار داري؟
صداي نفس نفس زدن و قورت دادن آب دهنش به خوبي شنيده مي شد…صورتش مشخص نبود ولي هيکل لاغري داشت…زن مي شد بهتر بود!
مرد-من…من به شما پناه آوردم…
دِ بيا پناهنده هم شديم!ما خودمون جا نداريم خودمونو پناه بديم ايشون اومدن از ما پناه مي خوان!
-اشتباه اومدي…
-من فرار کردم…
ماهان-از؟
چقدر کنجکاوه.خب بذار بره پي کارش خودمون کم کار داريم اين ترسو هم اضافه کنيم؟
مرد براي بار هزارم آب دهنشو قورت داد و گفت-از دست مادرم فرار کردم…
خندم گرفت و سري تکون دادم…بچه فراري!جالبه…پناه آورده به ما و اين جنگل اون هم از دست مادرش…!
-من دروغ نمي گم…من فقط اومدم دنبال يک نفر و ازتون کمک مي خوام…
اينو باش…!داداش ما خودمون در به در دنبال کمکيم!
-زود بگو و مزاحم نشو…
romangram.com | @romangram_com