#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_230


الان احتمال هر چيزي هست پس نبايد با يک دليل جلو برم و بگم از افراد خودمونه شايد دشمن باشه…خش خش که نزديک تر شد چشمامو باز کردم…تا ماهان خواست چيزي بگه دستمو به نشونه سکوت جلوش گرفتم و به طرفي که صدا رو ازش مي شنيدم با دقت نگاه کردم…يه چيز سياهي بين درختا آروم تکون مي خورد ولي مطمئنا حيوون نبود چون جثه سايه اش به پريان مي خورد…

ماهان هم داشت به اون طرف نگاه مي کرد…آرسان بلند شد و خواست به سمت درخت ها بره که دستشو گرفتم اما سريع ولش کردم…داغ بود…بدجور سوختم…



تو شهر شما آتش سرده؟

چرا اين گرما فقط روي من اثر داره؟

چون تو ضد مني…نترس به مرور زمان و کامل شدن قدرتات درست مي شه…



اهه مگه پازله؟چرا تصاوير تيکه تيک هستن؟

دستمو تکون دادم که صداي خش خش نزديک تر شد و من و ماهان هم ايستاديم…

ويدا،شبنم،آنا و بقيه هم روي زمين خوابيده بودن و عين خيالشون هم نبود…

با سرعت لاک پشت هم مي اومد تا حالا رسيده بود!بيخيال روي زمين نشستم و به مرد يا شايد زني که فقط سايه اي ازش بين درخت ها مي ديدم خيره شدم…

آرسان با دقت بالايي به درخت ها نگاه کرد و بعد شنلشو روي صورتش انداخت و صورتشو مخفي کرد…

اما ماهان همچنان ايستاده،کاري نمي کرد…

بالاخره بعد چند دقيقه مردي از بين درختان پديدار شد…شمشيرمو خيلي خونسرد بالا آوردم که سريع دستاشو به نشونه تسليم بالا آورد و گفت-من دشمن نيستم…


romangram.com | @romangram_com