#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_227
رو به روي درخت پير و بزرگي ايستادم…
چقدر محکم ايستاده…حتي با وجود اين باد هاي سهمگين ريششو حفظ کرده و خاکو چنگ زده…منم بايد مثل اين درخت قوي و استوار باشم…اين بار بايد ريشمو محکم کنم…اونقدر محکم که در برابر سيترا و ماني دووم بيارم…
روي درخت اشکال نامفهمومي کشيدم…فضا با نور آتش کمي روشن تر شده بود و نور آتش جلوه خاصي به اين جنگل پر درخت و تاريک داده بود…
به دست زخميم نگاه کردم،من حتي انتقام همين زخم هم مي گيرم…اونا بايد تقاص تک تک کاراشونو پس بدن…بايد ريششونو از خاک بيرون بکشم و خودم جامو محکم کنم…من بايد آماده بشم…
-تو فکري…!
نه ترسيدم و نه بالا پريدم…حتي برنگشتم صورت کنجکاو آنا رو ببينم…اين دختر توي وراجي حرف نداره…-که چي؟
اين يعني زياد حرف بزني من مي دونم و تو
-هيچي همين طوري گفتم يه چيز گفته باشم!شاهزاده ماهان و ويدا رفتن ميوه پيدا کنن…اما تو اين جنگل فکر نکنم چيزي پيدا کنن…
شونمو بالا انداختم يعني به من چه؟
ازش دور شدم و کنار شبنم نشستم…شبنم خوبه…تا وقتي نپرسي و موضوع مهم نباشه حرف اضافه نمي زنه و سکوتش منو جذب مي کنه…اون هم توي فکر بود…با تکه چوبي که دستش بود چيزي روي زمين نوشت:شايان،تبسم(برادر و خواهر شبنم)
شبنم-کشته شدن…
همين و بعد خاک هارو بهم ريخت و اين دفعه يک کلمه نوشت:انتقام…
پس اون هم حس منو داره…اون هم شعله هاي انتقام توي وجودش شعله کشيدن و آروم و قرار نداره…اون خواهر،برادرشو از دست داده و من بيشتر افراد سرزمينمو اما حس هر دومون يک چيزه و شايد از من قوي تر…
سرش پايين بود و شونه هاش مي لرزيد…اين دختر روحيه لطيف و آسيب پذيري داره اما هميشه با شيطنت خودشو سرگرم مي کنه…منم تا وقتي نينا بود همين بودم…تا وقتي افراد سرزمينم بودن همين بودم…لطيف و آسيب پذير…اما براي انتقام از روحيه ي لطيفم مي گذرم…مي خوام بکشم و انتقام بگيرم پس لطافت به دردم نمي خوره…
ويدا رو خندون همراه ماهان ديدم که با سبدي ساخته شده از ستاره هاي پرنور سمتمون مي اومدن…
romangram.com | @romangram_com