#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_226
چشم هام سياهي مي رفت و گاهي هم سرم گيج…خب طبيعيه چون چند ساعته هيچي نخوردم.
آنا-من گشنمه…
از لحن گفتنش کوتوله ها و پريان خنديدن که با چشم غره اش ساکت شدن…
يهو پرسيدم-بس کو؟
آنا با بيخيالي گفت-رفت جز دشمن…
خب بس زياد از من و سرزمينم دل خوشي نداشت ولي اينکه آنارو تنها گذاشته…من از همه ي کوتوله ها شنيده بودم بس آنا رو دخترش مي دونه و آنا هم بسو پدرش و بهم وابسته ان…
آنا-به من گفت باهاش برم اما اون عاقبتش جز مرگ نيست…براي اولين بار به حرف من گوش نداد.حالا بس مهم نيست…من گشنمه…
با حرف آنا زدم به فاز بيخيالي…بهترين کار ممکن…بالاخره بس هم حق انتخاب داشته و مرگو انتخاب کرده منم به نظرش احترام مي ذارم!
ماهان-فکر کنم بشه ميوه جنگلي پيدا کرد…
شبنم-ميوه بدتر آدمو گرسنه مي کنه
ويدا-نه عزيزم ميوه هاي اينجا فرق داره…
چقدر حرف بي خود و بي ربط مي زنن!دلم مي خواد همشون ساکت بشن تا بتونم تمرکز کنم و فکر به پيدا کردن راه حلي…
آنا که دهنشو باز کرد از جام بلند شدم و ازشون دورتر شدم…والا کي حوصله وراجي داره اون هم الان.
romangram.com | @romangram_com