#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_225

شبنم-تولدتون مبارک ملکه…

سري تکون دادم که با دستاي کوچولوش جعبه ي کوچکي جلوم گرفت…

جعبه رو باز کردم که با چند کش مو کوچک رو به رو شدم

-من فکر کردم اگه موهاتونو ببافين خيلي قشنگ مي شين…

الان اصلا وقت اين حرف ها نبود…

آنا-آقا قبول نيست من کادوم سوخته…

ويدا-از من هم سوخته…

الان تو اين وضعيت من کادو مي خوام؟جمع کنين فکري به حال وضعيت کنين.

چندتا ستاره افتاد روي لباسم-اين هم هديه من…

چشم هامو بستم و گفتم-برشون گردون سر جاشون…

-واني…تو عاشق ستاره ها بودي…

-ستاره ها آسيب پذيرن…برشون گردون

نمي خواستم موجود ديگه اي توسط من و براي من از بين بره…مخصوصا ستاره ها…

ستاره ها پرواز کردن و دوباره به آسمون برگشتن…جاي ستاره ها توي آسمونه…

بارون بند اومده بود ولي هوا همچنان سرد بود حتي با وجود آتش…

romangram.com | @romangram_com