#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_224


شبنم نفسي گرفت و مثل خودم آروم گفت-من سر و گوش يواشکي آب دادم متاسفانه همه ي پريان و کوتوله ها يا کشته و خاکستر شده بودن يا اسير و مايه تفريح و سرگرمي آتشين ها…به دور درختي بسته بودنشونو شکنجه مي دادنشون و مي خنديدن البته نتونستم اسرا رو شناسايي کنم…ما هم نه چندان راحت تونستيم شاهزاده رو به کمک فراوان ويدا نجات بديم و سريع اومديم اينجا…چون گفته بودين اجازه نداديم شاهزاده تکون بخورن اما ديگه وقتي سردمون شد شاهزاده به بهانه ي چوب ازمون دور شدن و بعد هم که…

پس سيترا و ماني پريان منو با اسباب بازي اشتباه گرفتن.من حالتونو مي گيرم…بالاخره اون روزي مي ياد که گريتون هم مي بينم…

ماهان که کنارم نشست به طرز آشکاري اخم هاي ويدا رفت تو هم و صورتش گرفته شد…يه لحظه ياد اخم هاي آفتاب افتادم ولي آفتاب کجا و ويدا کجا!

درد دستم دوباره برگشته بود انگار موقتي دردش خوابيده بود و الان دوباره درد گرفته بود…صورتم از درد مچاله شد

-خوبي؟ببينمت…

دست گذاشت دقيقا روي زخمم که جيغ کوتاهي کشيدم…

-زخـ…مه

کسي ماهانو کنار زد و خودش آروم دستمو گرفت…آرسان و جادويي که مطمئنا تسکين دهنده موقتيه…

ماهان-چش شده؟

آرسان-کوري؟زخمي شده!

وا اين آرسان چرا هي مي پره به بقيه؟حال شاهزاده آتش هم خوب نيست ها…ديگه اين که شاهزادشون بود مردمش چي بودن!

ويدا صداش به اعتراض دراومد-اينجا چيزي براي خوردن پيدا مي شه؟

آنا-واي آره من که برنامه ريخته بودم کيک تولد بخورم اما قسمت نشد…

تازه همه يادشون افتاد تولد منه و تبريک دوباره گفتن…اما براي من فرقي نداشت چه تبريک مي گفتن چه نمي گفتن…آخه توي اين موقعيت واقعا تبريک تولد چه به دردم مي خوره؟


romangram.com | @romangram_com