#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_223
ماهان-اول بايد يه جاييو پيدا کنيم که امن باشه و شبو بگذرونيم و بعد…
ديگه چيزي نگفت…چيزي نداشت که بگه…
آرسان-زحمت کشيدي…(به چوب هاي تر اشاره کرد و ادامه داد)لابد با چوب تر مي خواي آتش درست کني؟
ماهان با اخم گفت-تر نبود…بارون که اومد تر شد وگرنه خودم عقلم مي رسه…
آرسان تکيه از درخت برداشت و يه نگاه به اطراف کرد-آقاي عاقل با چي مي خواي چوب هارو آتش بزني؟
تا ماهان خواست چيزي بگه سريع گفتم-خب شما که مي تونين آتش درست کنين…
آرسان-نه مي خوام بدونم بر فرض من نيستم ماهان خان چه طور اين هارو آتش مي زنه…
اين هم موضوعه؟تو اين هواي سرد و وضعيت ما؟عقل نداره که،خودش گرمه فکر مي کنه ماهم گرميم!
آنا-الان وقت مناسبي براي بحث کردن نيست…
ويدا-راست مي گه داريم يخ مي زنيم…اين رفتار هم اصلا مناسب شاهزادگان نيست!
بعد حرف ويدا ماهان دهنشو بست!و آرسان هم نگاهي به درخت کوچکي کرد و دوباره شاخه ها افتادن و بعد آتش…
حيف درخت هنوز کوچک بود ولي چون زير برگ درختاي بلند تر بود چوبش نسبتا خشک بود و راحت آتش گرفت…
همه دور آتش جمع شدن به جز ماهان و آرسان…منم يه نگاه به اين انداختم يه نگا به اون و بيخيال رفتم کنار شبنم نشستم…
-گزارش…؟
romangram.com | @romangram_com