#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_222
آرسان بيخيال ولي با اخم به تنه ي درختي تکيه داد و کلاه شنلشو روي صورتش کشيد…طوري که چيزي از صورتش معلوم نبود و فقط سياهي شنلش معلوم بود…فکر کنم شنل خيلي گرمه!
-ماهان کي رفته؟
-الان بايد پيداشون بشه…
همين که حرف از دهن ويدا خارج شد،چيزي از بالا روي زمين نشست و به طرف آرسان شمشير کشيد…
آرسان بدون اين که حرکتي کنه گفت-دست مزد نجات دادن عوض شده؟
ماهان با بهت به آرسان نگاه کرد که کلاه شنلشو کنار زد
ماهان هنوز منو نديده بود-وانيا کو؟
آرسان پوزخندي زد که ماهان داد زد-گفتم کجاست؟
-سلام…
سريع برگشت و تا منو ديد به سمتم اومد خواست بغلم کنه که خودمو کنار کشيدم…
ضايع شد ولي عادي گفت-حالت خوبه؟
-مي بيني که خوبم…
ويدا-حالا بايد چي کار کنيم؟
آخ که حرف دل منو زد…
romangram.com | @romangram_com