#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_221
-پس بيخود دارم مي رم؟من خيلي اينجا اومدم و جنگل پشتيو هم زياد رفتم…
جنگل پشتي جايي که به احتمال زياد آنا و بقيه اونجان…چقدر جنگل وجود داره!
بي حرف دنبالش حرکت کردم و پامو از توي گل هاي سرد بيرون کشيدم…به اولين درياچه يا آبي که رسيدم بايد وضعمو درست کنم!
*****
-پس اين جنگل کجاست؟
-نگاهي به اطرافت بيندازي،مي فهمي الان تو دل جنگلي فقط نمي دو…
هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي جيغي اومد و منو آرسان به سمت صداي جيغ دويديم…
رسيديم به آنا و ويدا و ماهان و چند نفر ديگه…چند تا آتشين هم دورشون بودن…آرسان آروم بهم گفت-از جات تکون نمي خوري حرف هم نمي زني…
خودش سريع بيرون رفت و دست پر از آتششو به سمت يکي از آتشين ها گرفت و اون راحت خاکستر شد…بقيه آتشين ها هم حواسشون جمع شد و آرسان فقط آتش پرت مي کرد…
مگه اين ها خودشون از آتش نيستن؟پس چرا با آتش مي سوزن؟
بالاخره تمام آتشين ها از بين رفتن و من آروم از پشت درخت بيرون اومدم…ويدا و شبنم که منو ديدن سريع سمتم اومدن و بغلم کردن
شبنم-ملکه…شما سالمين…واي خداروشکر…خداروشکر!
بي حوصله خودمو از حصار دست اين دو نفر درآوردم که به خودشون اومدن و احترام گذاشتن…هر چي نگاه کردم ماهانو نديدم-ماهان کو؟
ويدا-شاهزاده رفتن چوب بيارن تا آتش درست کنيم که ما گير چند تا آتشين ولگرد افتاديم و ديگه جوني براي مقابله نداشتيم و همه هم نگران شما بوديم…
برگشت و به آرسان هم احترام گذاشت-ممنون شاهزاده…
romangram.com | @romangram_com