#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_220
خاله ي مهربانت،نينا(:
نشونه ي مخصوصشم که به خوبي مي شناختمش پايين برگه بود…يک گل عجيب غريب با برگ هاي زيبا و درهم.
ممنونم نينا هميشه حواست به همه جا بود…برگه رو توي جيبم گذاشتم و به آتش خيره شدم…
بايد خيلي تلاش کنم…من مي تونم با اين افراد کم انتقام بگيرم…
فقط بايد صبر و توکل داشته باشم…صبر چندان برام خوش آيند نيست ولي فقط صبر شرط برد اين بازيه…
باد سردي وزيد که بيشتر توي خودم جمع شدم و دستمو روي آتش گرفتم…چقدر اينجا سرده…
نمي دونم چه قدر تو فکر بودم که با برخورد قطره اي سرد به گونم از فکر بيرون اومدم…
گل بود به سبزه نيز آراسته شد!بارونو کجاي دلم بذارم؟
-به نظرم الان اگه بريم دنبالشون خوبه…البته اگه تا حالا گير نيافتاده باشن…
شونه اي بالا انداختم و بلند شدم…نه اونا گير نيافتادن…نبايد گير افتاده باشن…
راه افتاديم…آرسان جلو ميرفت و من عقب…خاک ها به گل تبديل شده بودن و به پام مي چسبيدن…هوا سرد بود و هوا رو به تاريکي مي رفت…صداي هو هوي باد و برخورد قطرات آب با صداي قدم هامون مخلوط شده بود و صداي چلپ چلپ آب با رفتنمون توي گودال هاي آب شنيده مي شد!تا حالا تو چنين موقعيتي نبودم…بد بود،خيلي بد گ.مخصوصا صداي هو هوي باد و تکون خوردن گاه و بي گاه شاخه هاي بلند و کوتاه…
اين جنگل چه چيزيش آرسانو جذب کرده؟آخه اينجا هم شد جا؟
-راهو بلدي؟
romangram.com | @romangram_com