#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_219
-من چنين چيزي يادم نمي ياد…
-توي جنگ تماس ذهني کوتاهي گرفت و گفت:بايد دنبال ماهانو بقيه هم بريم…ولي فکر نکنم بيرون از جنگل هنوز امن باشه…بايد يکم صبر کنيم…حالا بگير بشين…
بيخيال نشستم ولي از درون حرص مي خوردم که چرا نينا راحت همه چيزو گفته…
شايدم نگفته و خود آرسان فهميده…
-مطمئن باش نينا بهم گفته و امانتي هم بهم داده…دليل محکميه…
-کو؟
دستشو زير شنلش برد و يه کيف در آورد…کيف کليد ها…
-نينا گفت ممکنه بهش نياز داشته باشين و سر سيترا با کليداي تقلبي فعلا گرمه…
نينا کي اينو داد که من نفهميدم؟چرا من هيچي متوجه نشدم؟
کيفو گرفتم و بازش کردم…يک نامه هم توش بود…
برداشتمش و بازش کردم:
سلام!
مي دونم اونقدر ذهنت درگيره که کيف کليدا رو به کل فراموش کردي…ولي يادت نره بيشتر جنگ و دعوا ها به خاطر همين کيف و کليداشه…
الان که اينو مي خوني شايد من نباشم اما تو نااميد نشو…
اميدوارم کليد ها بهت کمک کنه…سيترا هم فعلا با کليد هاي تقلبيش خوشه!
romangram.com | @romangram_com