#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_218


حتي آناهيد که هميشه مواظبم بود…کوتوله ها که اونقدر براي جشن نحسم زحمت کشيدن…

من بايد انتقام همه ي عزيزانمو بگيرم…من بيخيال نمي شم سيترا…تو هم منتظرم باش ماني…

نينا کاش اينجا بودي…اما نه من بايد بتونم بدون نينا زندگي کنم…با هوش خودم جلو برم…الان ديگه نينا نيست که پيشنهاد هاي فوق العاده بده…الان خودم هستم و چند نفر…

با همين چند نفر مي شه انتقام گرفت؟آره بايد بشه…غير ممکن وجود نداره…اما الان ماهانو ويدا و بقيه کجان؟

بايد پيداشون کنم…بايد.

تمام مدتي که فکر مي کردم دست هام مشت بود ولي حتي فرو رفتن ناخن هاي تيزم برام مهم نبود…الان فقط حس انتقام برام مهمه…نبايد بذارم سيترا و ماني روز خوش داشته باشن…نميذارم.

اگه نينا اينجا بود چقدر مسخره بازي در مي اورد…چقدر منو مي خندوند…يعني الان کجاست؟پيش خاله نيتا يا عمو اشکان؟داره اون هارو حرص مي ده؟

از يادآوري شيطنت هاي نينا لبخندي محو زدم و حس انتقام از سيترا و ماني شعله ور تر شد…

-ارتش آتش خيلي دروغ گوئن…مي دوني،فکر کنم الان هزار نفر دارن مي گن من آرسانو کشتم…من وانيا رو کشتم…مسخره است نه؟

چه بهتر…بزار فکر کنن من مردم…بزار ندونن عزرائيل جونشون زنده است…بزار نفهمن چقدر ازشون متنفرم

-از ارتش آتش هيچ چيز بعيد نيست

راه افتادم که دستمو گرفت و گفت-کجا؟

دستمو بيرون کشيدم-ربطي داره؟

-آره چون نينا تو رو به من سپرده…


romangram.com | @romangram_com